یادش بخیر !
آمدن و بودنمان تلاقی داشت
و امروز نیز هم ...
اما فرقش و تنها فرقش
دانستن ما آنروزها و ندانستنمان اینروزها
از همین تلاقی [ شاید ] ساده ست ...
ای تو ! مهمان خوانده !
باو رم نمی شود !
تو رسیده ای و حالا چمدان به دستهای من گره می خورد !!!
گویی تلاقی ندارد , آمدن ِ تو و ماندن من ...
شاه صنم
زیبا صنم
بوسه زنم دست های تو
ابریشم قیمت نداره
حیف از اون موهای تو
حیف از اون موهای تو
...
به قران مجید ِآیه آیه
وای دلم هرروزو شو سوی تو آیه
اگر از طعنه های مردم نترسُم
به دنبالت می یایُم مثل سایه یار گلم
کدوم کوه و کمر بوی تو داره یار؟!
کدوم مه جلوه ی روی تو داره یار؟!
همون ماهی که از قبله زنه سر
نشون از طاق ابروی تو داره یار
ستاره , آسمون نقش زمینه یار
خودم انگشترم یارم نگینه یار
خداوندا نگهدار از نگینش یار
که یار اول و اخر همینه یار
"مهران مدیری"
برف می بارد و
بیش از اینکه از بودنش خوشحال باشم
نگران آن باران بی موقع ام ...
هی تا...ک...س...ی ...
قرار نیس که من و تو هم به هم تیغ بزنیم ...
+ خودیم ، غریب شد ...
حالا که باید اینجا نوشت، بی حاشیه ، بی رمز و راز و نه در پنهانی
حالا که نوشته هایت ، نوشته مي طلبد از من ؛
حالا كه نمي دانم چند روزي مي شود كه تمام شد ... حالا كه ديگر هيچ پاياني
را نمي شمارم ( چه خوب شده كه اين كار را مي كنم و نمي فهمم كِي تمام می شود
همه چيز ،تا لحظه لحظه هارا پس از آن بشمارم )
حالا باید گفت که من ، تو ، ما ،ديگر هماني نبوديم كه بوديم ... همه چيز رنگ ديگري شد
تو براي خودت و من نيز ! هر كدام سهمي برداشتيم از مايي كه بوديم
هردو خودمان را ! نه بيشتر از آن و نه خاطره اي !
همه چيز پاك شد و نمي دانم كِي چنين شد اما شد !
به سادگي نبود و اما بود ... آنقدر كه خودم مي مانم چه شد !؟
از اين سادگي مي هراسم ! مي نويسم و مي نويسم اما نه اينجا ،نه براي خودم كه براي همه
كه حتي گمان نمي برند من برايشان بنويسم ! هر لحظه مي نويسم تا سادگي ِ اين
اتفاق ها را پيچيده كنم و نمي شود !نكند نمي فهمم چه مي شود !نكند خسته شده باشم ...!؟
.
.
.
تا هستی بخوان ... تا هستی و می دانم که هستی ...
تمام!
باز هم همین !
" در اندرون من خسته دل ندانم کیست
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست "
+ مدت هاست دیگر " just you read " به کارم نمی آیبد و باز همان گوشه پایین
می ماند برای خودم ! شما " just for myself " بخوانید ...
دستم می رود به نوشتن
و چه غرور و بغضی هردو تمام مرا پر می کند !
که با غرور از بغض هایم می نویسم دیگر ...
چه همه ی دردها مشترک شده اند این روزها!
تا بخواهم چیزی بگویم ... دیگری عینا همان حرفم
را جای دیگر برای خود خودش می نویسد !
همیشه می گفتم
" کاش تو هم یکجا همین حوالی به نام میزدی و
می نوشتی تا دیر نشده ... "
تا دیر نشده و دل من این چنین بی امید ...
گفت " بنویس "
نوشتم و نمی دانم قدر اینهایی که نوشتم , عاشق بودم
یا که نوشته هایم مرا عاشق کردند !؟
و دوباره می گوید " بنویس "
و نمی دانم باید عاشق بود قدر آنهایی که باید نوشت
یا که می شود بی آنکه عاشق بود نوشت و عاشق نشد !
از نوشته هایم می ترسم ...
طغیان می کنند و پاک می شوند و بی آنکه بفهمم ! تا ابد هستند
و سرمیکشند درون هر تنهاییم !
اما می نویسم ... تا دستهایم خالی نماند از آن همه آشفتگی ...